داستان های(ساده) کوتاه انگلیسی با ترجمه
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
Like Tree1Likes
  • 1 Post By S@R4

موضوع: داستان های(ساده) کوتاه انگلیسی با ترجمه

  1. Top | #1

    I can't stop thinking about You
    محل سکونت
    sari
    نوشته ها
    424
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    میانگین پست در روز
    0.36
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    113,697
    سپاس ها
    13,211
    سپاس شده 5,558 در 2,339 پست
    داریک
    29
    113,697 امتیاز ، سطح 100
    113,697 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    New 1 داستان های(ساده) کوتاه انگلیسی با ترجمه

    سلام
    تو این تاپیک میخوام داستان ها ی ساده و کوتاه انگلیسی به همراه ترجموش بذارم

    اگه دوست داشته باشین لغات کلیدی که تو داستان ها هست رو هم میذارم لطفا نظر بدین


    گفتم از سیاهی نیستم ، گفتم از سپیدی نیستم

    گفتم آنچه از خود من ، در خود من دیدی نیستم

    از نواحی شمال و ، جلگه های سبز و خیسم

    مثل بارون سادگیمو ، رو تنِ گُل می نویسم

    یه سلام گرمی دارم ، که می لرزونه صداتو

    دریای سخاوتم من ، پُر کن از من کوزه هاتو

    حسّ دستای غریبم ، حس گندم و برنجه

    خونم از خاکه و سبزه ، دست من صندوق گنجه

    آره من شمالی هستم ، بوی بارون میده دستم


    آره من شمالی هستم ، بوی بارون میده دستم

  2. کاربر روبرو از پست مفید S@R4 سپاس کرده است .

    hhm

  3. Top | #2

    I can't stop thinking about You
    محل سکونت
    sari
    نوشته ها
    424
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    میانگین پست در روز
    0.36
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    113,697
    سپاس ها
    13,211
    سپاس شده 5,558 در 2,339 پست
    داریک
    29
    113,697 امتیاز ، سطح 100
    113,697 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : داستان های(ساده) کوتاه انگلیسی با ترجمه

    Unconditional Love

    عشق بدون مرز

    A story is told about a soldier who was finally coming home after fought Vietnam.
    داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه برگشت.



    He called his parents from San Francisco before coming to home


    قبل از مراجعه به خانه از سانفرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.



    Mom and Dad , I'm coming home, but I've a favor to ask. I have a friend I'd like to bring home whit me
    Sure, they replied, we'd love to meet him



    بابا و مامان ، دارم میام خانه اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که میخواهم او را به خانه بیاورم.پدر و مادرش در جواب گفتند:حتما،خیلی دوست داریم او را ببینیم.


    There's something that you should know, the son continued, he was hurt pretty badly in the fighting


    پسر ادامه داد:چیزی هست که شما باید بدانید.دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده است.

    He stepped on a landmine and lost an arm and a leg.
    He has nowhere else to go, and I want him to come live with us
    .


    روی مین افتاده و یک ژا و یک دستش را از دست داده.جایی را هم ندارد که برود و میخواهم بیاید و با ما زندگی کند.


    I'm sorry to hear that, son .Maybe we can help him find somewhere to live


    متاسفم که این را می شنوم.میتوانیم کمکش کنیم تا جایی را برای زندگی کردن پیدا کند



    No, Mom and Dad, I want him to live with us

    نه مامان و بابا،میخواهم که با ما زندگی کند


    Son, said the father. you don't know what you're asking.


    پدر گفت:پسرم، تو نمیدانی چه داری میگویی.

    Someone with such a handicap would be a terrible burden on us. We have our own lives to live and we can't let something like this interfere with our lives. I think you should just come home and forget about this guy. He'll find a way to live on his own.

    فردی با این معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شود. ما داریم زندگی خودمان را می کنیم.

    و نمی توانیم اجازه بدهیم چنین چیزی زندگیمان را بهم بزند. به نظر من تو بایستی به خانه بیایی و او را فراموش کنی. خودش یک راهی پیدا می کند


    At that point , the son hung up the phone. The parents heard nothing more from him. A few days later,however,they received a call from the San Francisco police



    در آن لحظه پسر گوشی را گذاشت. پدر و مادرش خبری از او نداشتند تا اینکه بالاخره چند روز بعد پلیس سان فرانسیسکو با انها تماس گرفت.


    Their son had died after falling from the building,they were told. The police believed it was a suicide.

    آنها گفتند پسرشان بخاطر سقوط از ساختمانی مرده بود.به نظر پلیس علت مرگ خودکشی بوده است.

    The grief-stricken parents flew to San Francisco and were taken to the city morgue to identify the body of their son.


    پدر و مادر اندوهگین، با هواپیما به سان فرانسیسکو رفتند و برای شناسایی جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند.

    They recognized him, but to their horror they also discovered something that they didn't know, their son had only one arm and one leg.

    شناسایی اش کردند.اما شوکه شدند به این خاطر که از موضوعی مطلع شدند که چیزی در موردش نمی دانستند. ژسرشان فقط یک دست و پا داشت.

    The parents in this story like many of us . We find it easy to love those who are good-looking or fun to have around, but we don't like people who inconvenience us or make us feel uncomfortable

    پدر و مادری که در این داستان بودند شبیه بعضی از ما هستند. برای ما دوست داشتن افراد زیبا و خوش مشرب آسان است. اما کسانی که باعث زحمت و دردسر ما می شوند را کنار می گذاریم.

    We would rather stay away from people who aren't as healthy, beautiful, or smart as we are. Thankfully there's someone who wont treat us that way.

    ترجیح میدهیم از افرادی که مثل خودمان سالم، زیبا و خوشتیپ نیستند دوری کنیمک.خوشبختانه ، کسی هست که با ما اینطور رفتار نمی کند.

    Someone who loves us with an unconditional love that welcomes us into the forever family, regardless of how messed up we are.

    کسی هست که ما را بدون مرز دوست دارد و بدون توجه به اینکه چه ناتوانی هایی داریم. ما را برای همیشه به خوانواده اش دعوت می کند.

    hhm likes this.

    گفتم از سیاهی نیستم ، گفتم از سپیدی نیستم

    گفتم آنچه از خود من ، در خود من دیدی نیستم

    از نواحی شمال و ، جلگه های سبز و خیسم

    مثل بارون سادگیمو ، رو تنِ گُل می نویسم

    یه سلام گرمی دارم ، که می لرزونه صداتو

    دریای سخاوتم من ، پُر کن از من کوزه هاتو

    حسّ دستای غریبم ، حس گندم و برنجه

    خونم از خاکه و سبزه ، دست من صندوق گنجه

    آره من شمالی هستم ، بوی بارون میده دستم


    آره من شمالی هستم ، بوی بارون میده دستم

  4. 2 کاربر از پست مفید S@R4 سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. سخنان کوتاه بزرگان همراه با ترجمه انگلیسی آن
    توسط baharrr در انجمن سخنان بزرگان
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 02-25-2011, 06:39 PM
  2. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 12-18-2010, 01:36 AM
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12-17-2010, 01:09 PM
  4. داستان کوتاه در زبان انگلیسی
    توسط arefdaei در انجمن زبانهای خارجی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 09-01-2010, 02:43 PM
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-04-2010, 03:27 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •